تبليغاتX
چرنديات من

ما معتقدیم که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم کسی تیر خواهد زد

سوگند به هر چهارده آیه نور

سوگند به زخم های سرشار غرور

آخر شب سرد ما سحر می گردد

مهدی به میان شیعه برمی گردد

یا امام زمان انتظار هم از نیامدنت بی تاب شد ...

************ 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی............چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی 

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن..............خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم نه؛ ولی................................برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام.......................دوباره صبح؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی
 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:27 توسط افشاگران |


راننده ميگويد :از اولش معلوم بود كه اين ....نژاد انتخاب ميشه اگه همه ي دنيا هم به موسوي راي ميدادند همين مردك انتخاب ميشد

ميگويم:از كجا معلوم بود .دوستان شما كه معتقد بودند حتما اقاي موسوي راي مياورد

راننده ميگويد:نه بابا .همش بازي بود كه ما رو بيارند پاي صندوق راي اصلا در ايران انتخاباتي وجود ندارد هميشه رئيس جمهور از قبل تعيين شده است.دور قبل هم همين مردك رو اوردند و راي اورد
ميگويم:يادمه دور قبل همه ميگفتند هاشمي راي مياورد.يكي از شبكه ها ي ماهواره اي مجريش به شرف سياسيش قسم خورد كه هاشمي راي مياورد .
راننده ميگويد:كدوم شبكه نه بابا.الان همين شبكه هان كه دارند حقايق رو به مردم نشون ميدهند.
ميگويم:گفتم كه دور قبل يكيشون به شرف سياسيش قسم خورد هاشمي راي مياورد .اما اشتباه بود پس اين دوره هم قرار نيست لزوما تحليل هاشون درست باشه
راننده ميگويد:نه اون دوره به خاطر اينكه مردم شك نكنند هاشمي را رئيس جمهور نكردند وگرنه اون دوره هم معلوم بود.
ميگويم:اقا خيلي ممنون همينجا پياده ميشوم چقدر شد؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 0:45 توسط افشاگران |


خرم ان روز كز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پي جانان بروم
گرچه دانم كه به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر ان زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري ان سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم كش و ديده گريان بروم
نذر كردم گر از اين غم به در ايم روزي
تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم
به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گرانبارن نيست
پارسايان مددي تا خوش و اسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره برون
همره كوكبه اصف دوران بروم
                                   (حضرت حافظ)
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 15:37 توسط افشاگران |


ارام بالا مي ايد .از سفري طولاني.از جوشان ترين و داغ ترين مكانها.ميلغزد و خود را ميرساند بالا.با كوله باري از درد و حزن.با تلخي بدترين دردهاي زندگي.با اه و ناله هاي فراوان .مي ايد و ميلرزد.ميجشود و ميخروشد و سرازير ميشود.اشك اين عصاره ي ادميت!

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 23:50 توسط افشاگران |


ميگويد اخلاق يك امر اعتباري است و هيچ حقيقت ثابتي ندارد
ميپرسم چرا؟
ميگويد چون يك مفهموم ذهني است و در عالم خارج يافت نميشود.
ميگويم خب پس حرفهاي تو هم در مورد اخلاق اعتباري است و هيچ حقيقت ندارد.
ميگويد چرا؟
ميگويم چون تمام سخنان تو مفاهيم ذهني است و در عالم خارج يافت نميشود.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 2:25 توسط افشاگران |


زل زده است به من.با ان چشمان قهوه اي تيره اش .موهاي ژوليده اش .اخم ميكنم او هم اخم ميكند .از دستش عصباني ميشوم .دندانهايم را برايش عريان ميكنم و او نيز سفيدي دندانهايش را نشانم ميدهد.لجم گرفته است و اين را از چهره ي او هم ميتوانم بخوانم.همانند بچه ها اداي مرا در مياورد دست راستم را مشت ميكنم و او هم درست همين كار را تكرار ميكند .عصبانيتم بيشتر ميشود و او نيز همينطور گويا ميخواهد مرا بزند .دستم را زودتر بالا ميبرم و يك مشت نثارش ميكنم ميشكند و خرد ميشود و روي زمين ميرزد و حالا در حالي كه چند تا شده است به من نگاه ميكند با ان چشمهاي قهوه اي تيره اش و موهاي ژوليده اش در حالي كه از دست راستش خون فواره ميزند!

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 3:19 توسط افشاگران |


ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد

دل رميده ي ما را انيس و مونس شد

نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه مساله اموز صد مدرس شد

                                  (حضرت حافظ)


پينوشت:هميشه يادمه براي تبريك اعياد مذهبي ملت با كلي الفاظ كت و كلفت و قلمبه سلمبه به هم تبريك ميگفتند اما من زياد خوشم نمياد.فقط ميگم عيد مبارك.

پينوشت:از اين به بعد قصد دارم هر روز يك پست بزنم.

پينوشت:يا علي

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 0:19 توسط افشاگران |


امده است ميگويد فاصله ي طبقاتي زياد شده است .مردم در سختي زندگي ميكنند توزيع ثروت ناعادلانه است به شما دروغ ميگويند كه ثروت عادلانه پخش ميشود و.......راستش ديدم راست ميگويد چون وقتي از جلسه بيرون ميرفت يك ماشين زانتيا شيك و ژيگول دم در پارك كرده بود و داشت ميرفت خانه اش در منطقه ي سجاد خانه اي كه حداقل پانصد ميليون مي ارزد واقعا توزيع ثروت ناعادلانه است امارش را در اوردم ديدم حضرت اقا زمان جنگ پولدار شده اند فقط مانده بودم كه وقتي ميگويد توزيع ثروت ناعادلانه است الان را ميگويد يا چند سال قبل را بعد ديدم الان وضع ماليش بدتر شده به خاطر كارهاي دولت در مورد سيمان كه وارداتش در انحصار حضرت اقا و عده اي خاص بوده .
و من مانده ام اندر توزيع ناعادلانه پول و معنايش براي اين رفقاي لوكس نشين بالا شهري......! 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 0:19 توسط افشاگران |


براي يكبار

فقط براي يكبار

مرا در افسون مبهم يك دورغ شناور كن

سر در گوش من بگذار و ارام بگو دوستت دارم!


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 11:50 توسط افشاگران |


- ازش متنفرم
- ميشه بگي چرا
- متنفرم ديگه! حالم رو بهم ميزنه
- خب براي چي
- اي بابا معلومه ديگه ببين چي كارهايي كرده
- چي كارهايي كرده؟
- ديوانه است .با اون قيافه اش.حالم ازش بهم ميخوره
- اي بابا خب بگو چرا حالت بهم ميخوره
- به خاطر همين كارهاش به خاطر همين حرفهاي زشتي كه ميزنه
- كدوم كارهاش كدوم حرفهاي زشتش
- اي بابا تو هم دلت خوشه.تو رو هم شستشوي مغزي دادن خودت نميفهمي حالا هرچي من دليل بيارم باز تو حرف خودت رو ميزني.
و من مانده ام اندر معني اين شست شوي مغزي........!


+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:45 توسط افشاگران |


سرش را!سر زشت و كريه اش را بي هيچ مقدمه اي انداخت و امد داخل.بدون انكه به ما توجه كند وارد اتاق شد و رفت بالاي سر مبارك.دستش را گرفت و از روي تخت بلند كرد و با خودش برد.هر چه در پي اش دويدم و فرياد زدم صبر كن كجا ميبري دايي بينوايم را محل نداد و رفت انقدر سريع كه با ماشين هم بهش نرسيديم.اخلاق بدي دارد اين اقاي مرگ!!!!!!!


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 13:29 توسط افشاگران |


يادم نميرود دوران شيخ شيك پوش خاتمي را!حافظه ي تاريخي مردم چقدر ضعيف شده است.وقتي هنوز دو ماه از انتخاب خاتمي نگذشته نشريات محترم و گرامي اصلاحات هر انچه را كه از ان بشود به كارشكني و ديكتاتوري و......تعبير كرد به هاشمي نسبت ميدادند گويا خبر نداشتند روزي خواهد رسيد كه بايد هاشمي را به عنوان قديس مطرح كنند.فقط من درتعجب ماندم كه به چه رويي اين عاليجناب سرخ پوش ديروز اين روزها به قديسترين مهره ي نظام تبديل شده است.
انهايي كه ناطق نوري را به قوري تشبيه ميكردند و فرزند خلفشان را به انواع جرمها متهم ميكردند امروز وي را انساني قديس و شريف ميشناسند كه اين جقله ي گستاخ اين قداست را زير سوال برده است.
و از همه جالب تر! انها كه از نوك پا تا موي سر احمدي نژاد را دستمايه ي سخيف ترين جك ها و توهين اميز ترين طنزها ساخته بودند تا جايي كه ان خزعلي ناخلف در يك مقاله احمدي نژاد را شوم و بد قدم توصيف كرد امروز مبادي اداب شده و ميگويند كه رفتار رئيس جمهور دور از شان بوده است و به عنوان يك رئيس جمهور نبايد چنين برخورد ميكرد .گويا يادشان رفته است  اين خودشان بودند كه در طي چهار سال هيچ حرمتي نگه نداشته و به رئيس جمهورشان توهين كرده اند.
گاهي اوقات تعجب ميكنم از اين رفتار افتاب پرست وار  قديس سازان امروز ..........!


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 2:50 توسط افشاگران |


از يك پژوي دويست و شش البالويي ژيگول پياده شد يك عباي خاكي به تنش داشت كه اصلا به ماشينش نميومد .پرسيدم اين اقاهه كيه گفتند قبر كنه ..........!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 0:41 توسط افشاگران |


به نام خدا

جمعه هر هفته ميرفتيم جبل النور .همون كوه سنگي با كلاس ها .تفاوت حتي در كلمات هم ما را از هم جدا كرده است انها ميگويند كوه سنگي مكاني براي تفريح و ما ميگوييم جبل النور مكاني براي زيارت.قسمت كوه و جبلش كه يكي است يعني هر دو يك معني ميدهد اما انچه كه تفاوت دارد نور و سنگي است .شايد انچه كه براي ما نور است براي انها سنگي است !صبح جمعه هر هفته كوه را بالا ميرفتيم تا به قبر ها ميرسيديم .قبر شهداي گمنام مينشستيم زيارتي ميخوانديم اگر وقت ميشد حتي زيارت عاشورايي .صبح جمعه ي چند هفته پيش بود نشسته بوديم روي زمين و داشتيم زيارتي مي خوانديم كمي شلوغ شده بود دور و برمان .چند تا جوان هم كوه را امده بودند بالا به نفس نفس افتاده بودند .سر و صداي زيادي هم ميكردند هر كري راه انداخته بودند.ميگفتند و ميخنديدند ياد مسخره بازي خودمان افتاده بودم كه بعضي اوقات ميخنديدم به زمين و زمان .جوانك قد بلندي ميانشان بود كه گويا لوده ي جمع بود او ميگفت و بقيه ميخنديدند ديگر كار ما تمام شده بود بلند شده بوديم رو به امام رضا داشتيم خداحافظي ميكرديم از روي كوه گنبد طلاييش ديده ميشود.جوانك قد بلند كه گويا ديگر سوژه هايش تمام شده بود بند كرد به قبر شهدا و شروع كرد به مسخره بازي رفيق ما هم كه اعصاب ندارد صاف رفت جلو خوابوند زير گوش پسرك .داشت دعوا ميشد كه از هم جداشان كرديم ملت هم ايستاده بودند تماشا چند نفر اين رفيق ما را گرفته بودند اما ان جوانك را هيچ كس نگرفته با اين حال دور خالي بر ميداشت يك عده جمع شده بودند دور رفيق ما و داشتند نصيحت ميكردند هيچ كس به ان جوانك كار نداشت يكي ميگفت كار شما درست نبود يكي ميكفت پسرم اينطوري امر به معروف نميكنند يكي ميگفت از دين زده ميشوند مردم. يكي ميگفت شما اشتباه كردي و رفيق من چشمهايش پره اشك شده بود ميگفت اخه شهدا...اما كسي به حرفش گوش نميداد جوانك رفته بود و مردم از دور رفيقم پراكنده ميشدند و من مانده بودم كه ايه ي قران ميگفت رحماء بينهم و اشداء عل الكفار و يا اشداء بينهم و رحماء علي الكفار!!!!!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 11:24 توسط افشاگران |


ظهر ديروز بود كه پيرزن را ديدم.درست وسط چهار راه ايستاده بود زل زده بود به رديف ماشين ها .چراغ هنوز قرمز بود . عابران پياده از جلوي ماشين ها رژه ميرفتند اما پيرزن درست وسط راه جلوي يك پيكان سفيد ايستاده بود و تكون نميخورد .كسي به پيرزن توجه نميكرد .ظهر بود و هوا گرم. افتاب هم با تمام قدرتش بر سر و صورت ميكوبيد تقريبا داشت تمام زورش را نشان ميداد چون تا چند ساعت بعد بايد رفع زحمت ميكرد.به ثانيه شمار چراغ راهنمايي نگاه كردم كه چگونه چهل و پنجش ، چهل و چهار و چهل و چهارش چهل و سه ميشد و همچنان لحظه به لحظه براي سبز شدن تقلا ميكرد.دوباره چشمم به پيرزن افتاد انگار نه انگار همچنان انجا ايستاده بود و توجهي به چراغ راهنمايي نداشت .بدجوري توي ذوق ميزد سر ظهري .به دور و بر يك نگاهي انداختم هركس سرش به كار خودش بود همه تند و تند فعاليت ميكردند مادري كه دست فرزند خردسالش را گرفته و سريع حركت ميكرد كه شايد سريعتر به خانه برسد مرد سيبيلو پشت فرمان سرش را تند و تند تكان ميداد و منتظر سبز شدن چراغ ،بچه دبستاني ها كه با سرعت عرض خيابان را براي رسيدن به خانه طي ميكردند و خلاصه هميشه سر ظهر جنب و جوش خاصي شهر را در برميگرد اما اين پيرزن!!!!!!!نميدانم شايد چيزي براي عجله نداشت !چراغ سبز شد و صداي بوق ماشين هايي كه تا چند لحظه ي پيش هيچ توجهي به پيرزن نداشتند به هوا رفت.حالا پيرزن براي همه مهم شده بود .ماشين ها بوق ميزدند اما پيرزن جنب نميخورد همانجا ايستاده بود و به جلو زل زده بود دو سه تا ماشين از كنارش عبور كردند اما همچنان ستون ماشين هايي كه جلوي پيرزن بودند در حال بوق زدن كه شايد پيرزن كنار برود.اما او ......... .به ثانيه شمار نگاه كردم باز داشت قرمز ميشد سريع پام رو روي ركاب دوچرخه گذاشتم و از چهار راه عبور كردم و در اين فكر كه چه كسي دكمه ي استاپ پيرزن را زده بود وسط اين همه هياهو......!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:23 توسط افشاگران |